به نام خداوندگار اندیشه و خرد

و نو می شویم
با بهار
بهتر و بهتر ...
در فردایی که مال ماست
دوستان تا همیشه
بهارتان شاد ، روزهایتان نیکو ، رویاهایتان سبز
گزارش همایش ماهیانه داستان نویسان استان مازندران
بابلسر - ویژه بهمن 89

این گردهمایی با حضور نویسندگان مهمان و جمعی از علاقمندان داستان نویسی
در سالن اجتماعات کتابخانه مرکزی بابلسر برگزار گردید .

در ابتدای این نشست خانم آزاده کامیار ( مترجم و داستان نویس ) از قائمشهر اثر داستانی خود
" شال سرخ برای صفورا " را قرائت نمودند .

برنامه با داستان خانم ملیکا قلی پور از انجمن داستان بابلسر با نام " شیشه ای " ادامه یافت

و در ادامه خانم مهرانه شاهمنصوریان از شاعران جوان مازندران که به تازگی مجموعه ای از
ایشان با نام " شاید که آرام گیرم " به چاپ رسیده است حاضرین در جلسه را
مهمان اشعار خود نمودند .

در پایان دوستان حاضر در فضایی صمیمانه به نقد و تحلیل آثار ارائه شده ،
و گفتگو در مورد ویژگی های هر یک از آنها پرداختند .

داستانک
معما
دور تا دور اتاقم پر از تابلوهایی شده که ازت کشیدم ، یه
تابلو از چشمات ، یکی از گونه هات
،دست هات ، کف پاهات ، صورتت با یه لبخند گنده ، ابروهات
با یه اخم بدجنس ، صدتا طرح از
صدحالت نگاهت ، حتی نیم رخ وارفتت رو صندلی اتاقم که غرق
خواب بود . اما همیشه فکر
می کردم لای این همه طرح که ازت کشیدم یه چیزی جا مونده ، یه
چیزی که هر بار تا
نزدیکی های مدادم بالامی اومد و یهو محو می شد ، یادته هی ازت می پرسیدم :ببینم یه
ریزه فکر کن ، جایی از وجودت مونده که من ندیده
باشم ؟دست هاتو باز می
کردی و وقتی
لای بازوهات تابم می دادی با دلخوری می گفتی : مثلا چی نمک نشناس ؟دیشب خوابشو
دیدم ، در اتاقم که همیشه بازش می ذاشتم
بسته بود و پشتش یه طرح
خاکستری تو یه قاب آبی آسمونی داشت کورم می کرد ،
( طرح سرد و
سنگی یه پشت که همیشه ندیده می گرفتمش )
روجا سماک
انجمن داستان بابلسر
شعر
باران
بهانه می شود
یکروز
لرزیدنم را
در آغوشت !
تو
بالاپوشت را تنم می کنی
می روی
و تمام زمستان
من
می لرزم در آغوش بالاپوشت !
.......................................................................
مثل
ماهیگیری
که از تمام دریا
فقط
لنگه کفشی
بیرون بکشد ،
گیر کرده ایم
در لباس باز
هنرپیشه ها
در هنری ترین فیلم های دنیا
ما
مردم
فهیمی هستیم ،
دنیا می داند !
آتنا احسانی
قائمشهر
داستان کوتاه
نیمکت
برای اینکه گریه ام نگرفته باشد ،نفس کشیدم ،نفس کشیدم،بلند.
پایم را روی پایم تاب دادم .دستانم را روی هم مالاندم.سرما پلک هایم را هم
به لرزه در
آورده بود.درخت خرمالو چتر زده
بود روی سرم .با برگ های پهن زرد شده..از بوته های گل
خبری نبود .به نیمکت کناریم
نیم نگاهی انداختم .سبز رنگ با میله های تو رفته.نشستن را
غیر ممکن می نمود .درست
عین نیمکتی که رویش نشسته بودم .اما برای یک نفر بدک
نبود.دفتر و دستک هایم را
زیرو کردم.کلافه بودم.دفتری که پی اش بودم پیدایش نبود.نمی
دانم اصلا به دنبال
دفتر بودم .؟سرم را میان دستانم پنهان کردم .به جملات خط خورده دفتر
نگاه
کردم نکردم.برگ سبزی توجهم را جلب کرد.یک
برگ سبز میان این همه برگ زرد.عجله
داشت انگار.به درخت می خورد،به نیمکت،به سنگ
های ریز.تا اینکه زیر پای زنی که با کوله
سبز از دور دیده می شد محو شد.زن سلانه
سلانه قدم بر می داشت.زیر نور سرد چراغ ها
حلقه حلقه موی سیاهش روی شانه خود نمایی
می کرد.نزدیکتر شد.روی نیمکت کناری
نشست.چقدر شبیه به .......گونه هایش گل انداخته بود.کتاب کلفتی را گذاشته بود روی
زانو .دستان را ستون چانه کرد و خیره شد به جایی .شاید آب گل آلود یا مرغ های که
سر
می خورند روی آب .خودش بود.گیس همان گیس ریزی بود که روی شانه چپ می انداخت با
رنگی متفاوت .اول او را به جا نیاوردم.فقط چیزی آشنا بود.شاید که دلم می خواست مدام
برگردم و به او نگاه کنم ...نمی دانم آن حالت فرو رفتگی در تماشا بود یا طره های
تاب دار
سیاه با موهای بافته شده
طلایی..نشسته بودم روی یکی از نیمکت ها و
نگاه می کردم به
او. از نیم رخ.زن پا به سن گذاشته ایی بود که بی خیال خود را به
تماشای تخته سنگ ها
،آب و پرنده ها سپرده بود.غروب آفتاب نزدیک بود.بال گشودن
پرنده ها به سمت لانه این را
نوید می داد.اصلا غروب ها همیشه همینطور
بوده .به محض اینکه کتاب یا هر
زهرماری
را می بندی ،خاطرات هجوم می آورند
،به خصوص در آن خراب شده .روزها با سر کله زدن
با کار فرما و صاحب خانه این و آن
،باید بیایم در کنج تنهایی خانه و سرم را
بکنم توی کتاب
.سه سال زندگی با سقفی مشترک و کلماتی که ممکن است بین دو غریبه رد
و بدل
شود.عصر ها میزنم بیرون و کنار هیاهوی حاشیه رودخانه جا میگیرم .نیم ساعتی
گذشت
.مردی با لباس اسپرت و کفش کتانی آبی نشست پهلوی او.از دور حرف هایشان را نمی
شنیدم .مرد با هیجان حرف میزد. و او همانطور خیره مانده بود به رو به رو.زن هیچ
شباهتی
با آن کریمی سابق نداشت که ما بچه های دبیرستان از آن همه آراستگی و منشی
دلنشین مبهوتش می شدیم .مینا کریمی دو
سال از ما بزرگتر بود.درسش تعریفی نداشت
.وقت امتحان های مردودی با همان دبدبه و کبکبه صندلی ثابتی برای خود
داشت .آن ها که
با او صمیمی بودند می گفتند:مینا خانم . و ما می گفتیم (خانم
کریمی).حتی گاهی ما
معلم های خود را بدون
لفظ خانم صدا می زدیم .اما او برای ما چیز دیگری بود .قدش از همه
بلندتر بود .با
پوستی سفید و موهای پر کلاغی .همیشه هم با جین های مرتب و عطری
خوش ظاهر می شد .یادم نمی پاید هیچ وقت
صدایی از او شنیده باشم .همیشه ساکت
بود و یا به زمزمه حرف می زد.با هیچ کس
صمیمی نبود.نگاهش طوری بود که انگار هیچ
تناسبی
با مدرسه و بچه های دور برش ندارد .هاله ایی از اشرافیت دورش
بود که همه
را خیره می کرد .همیشه
هم تنها بود .گاهی احساس نزدیکی با او
می کردم . او برایم
بت شده بود .هنوز که هنوزه هم رفتار عجیبش مرا جذب می کند.
خانم مینا کریمی یک مسئله ساده ریاضی
هم نمی توانست حل کند چه رسد به جبر
،انتگرال ،حسابان.دبیر ریاضی یک بار از او پرسید.خانم کریمی جبر رادیکالی با
تاریخ پیدایش
انتگرال را توضیح دهید؟
قهقهه بچه ها کلاس را پر کرده بود .اما او همانطور با آرنج های گذاشته روی
میز ساکت
ماند.لب هایش که به خنده باز شد،دندان های مرتبش درخشید و انگشت های کشیده که
روی صورتش بود.حالا از تمام
چیز ها فقط انگشتان کشیده و موهای سیاه باقی مانده
.روز های بعد هم او را می دیدم که می نشست روی نیمکت تا آن مرد پس از تمرین
روزانه کنارش بنشیند و بعد قدم زنان بروند تا
نمی دانم کجا.این بار مسیرشان را عوض کردند
.از کنار من رد شدند.خودش بود.ولی
اندامش دیگر به آن رعنایی نبود و حالا به اندامی رشید
و نسبتا تبدیل شده بود.زانو
ها بفهمی نفهمی خم شده بود ،اما رفتارش همچنان گیرا بود.
خانم کریمی قدم هایش را با شتاب برمی داشت .و مرد با کفش های اسپرت طوری
قدم بر
می داشت که انگار در میدان بسکت بال یا والیبال است.خانم کریمی بغ کرده بود
انگار.مرد
دستانش را مدام بالا و پایین می برد.دیگر صدایش به راحتی به گوشم می
خورد.
(ببین فقط جای یه 7 و 8 عوض شده .اونم از عمد نبوده.میدونم تو فقط دنبال
بهانه ایی.)
درست خانم کریمی از کنارم رد شد تا جایی که نفس های گرمش زمان نجوا به
صورتم
پاشید..
(تو میدو نی وقتی جای یه 7 و 8 تو یه شماره تلفن عوض بشه ،ممکنه با یه نره
خر هم
صحبت بشی.دیگه نمی تونم ادامه بدم.)
افتاده بود به حرف.انگار برای مرد نمی گفت.با خودش حرف میزد انگار.
نه.موها هم سیاه
بنودند،یک دست مو بلوطی رنگ .
از آن روز تا حالا یک هفته ایی گذشته.در این یک هفته نه دیگر خانم کریمی
را دیدم و نه
مردی که همراهیش می کرد.
هوا گرمتر شده،اما باد همان باد پاییزست.امروز که برای نشستن روی نیمکت می
رفتم از
نیمکت اولی تا نیمکتی که مینا
رویش مینشسته را خراب کرده بودند و حالا
نوبت همین
نیمکت بود.مرد با ماشین غول پیکر کوبید به نیمکت سبز با میله های ........حالا خیسی
روی
گونه ام را راحتر حس میکنم.با خودم می گویم اگر این بار او را دیدم میروم جلو باهاش
حرف میزنم .گرچه نمی دانم چه حرفی میتوانیم با هم بزنیم.؟
ملیکا قلی پور
انجمن داستان بابلسر
چند داستانک برگزیده
( 1 )
دشت سوخته
دشت سوخته بود ، کبوتر جایی برای فرود آمدن نداشت . ناگهان چشمش
به شاخه ای افتاد و بی درنگ فرود آمد ، اما شاخه ی زیر پایش سفت بود .
نتوانست تعادلش را حفظ کند . خواست دوباره پرواز کند که دستی مانعش شد و
او را در چنگ گرفت .
کبوتر روی لوله ی تفنگ شکارچی فرود آمده بود
.........................................................................................
( 2 )
این نوشته از دل یک کلاه پشمی بر سر مجسمه ای برنزی پیدا شد
مرد زندگی من !مواظب خودت باش ، زمستان سختی در پیش است .
اگر طاقت نیاوردی خودت را به دیوانگی بزن تا تو را هم به تیمارستان بیاورند .
مطمئنم اینجا به تو خوش می گذرد .
دوست تو دختر چشم آبی !
....................................................................................
( 3 )
زندانی
وقتی مشمول عفو عمومی شد دیگر پیر شده بود . آزادی به دردش نمی خورد .
شهرها و آدم ها را دیگر نمی شناخت حتی نمی دانست کجا برود و با چه کسی
ارتباط برقرار کند . هنکامی که خواست از در اصلی زندان بیرون برود ،
ناگهان دست هایش را دور گردن نگهبان انداخت و آن را فشرد .
کمی بعد دوباره به زندان برگشت ، با زخم هایی بر صورت و خنده ای بر لب .
برگرفته از : مجموعه " احمق ! ما مرده ایم
نوشته : رسول یونان
نشر مشکی چاپ دوم 1387
خوش بخت ترین
آری!
خوش بخت ترین موجودِ جهان
کت خوشبخت من است
که خالی از شور و شرِ من
بر دار بلند خود
عاشقانه بوسه می زند !
...............................................................
امروز
دهانم پر است ،
از یک مادیانُ کره اش
فردا ،
برایت شعری عاشقانه خواهم نوشت !
.................................................................
دنیای دیوانه!
هنوز که هنوز است
آدم هایش به شب می گویند شب
و به روز می گویند رور !
. . . فرخنده رفت !!!
..................................................................
پس !
سومی که بود که گریه می کرد ؟
ما که
دو نفر بیشتر نبودیم !
حسین پناهی
معرفی کتاب
هم نوایی شبانه ارکستر چوب ها
نویسنده : رضا قاسمی
برنده جایزه بهترین رمان اول سال 1380 بنیاد گلشیری
برنده جایزه بهترین رمان 1380 منتقدین مطبوعات
رمان تحسین شده 1380 جشنواره مهرگان
از متن کتاب
طبق معمول ساعت دو بعد از ظهر از خواب بیدار شدم . فکر کردم دست و صورتم را که شستم ،
دسته گلی بخرم و برم گورستان . بعد هم سری بزنم به خانه سالمندان . وقتی خواستم کلید را
در قفل در آشپزخانه بچرخانم یادم افتاد به رسم این اواخر در بزنم . اما رعنا که مثل دیگران کم
کم یاد گرفته بود صدای پای آدم ها را تشخیص بدهد و ، آنطور که بعدا فهمیدم ، از سوراخ کلید
هم مراقب راهرو بود ، خودش در را به رویم باز کرد ....
گزارش تصویری
جلسات هفتگی انجمن داستان بابلسر
اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی - اتاق داستان
پنج شنبه ( 1389/12/12 )





