کجای قصه ام باران ببارد؟
کارگاه داستان
پیش نوشت: بخش های نخستین بخش نظرات این نوشته مربوط می شود به نقدهایی که دوستان شرکت کننده در کانون ادبیات ایران در مورد این داستان گفتند و صدایشان به یادگار حفظ شده بود و بعد مکتوب شده بود(4سال پیش تر از امروز). آخرین گفته ها مربوط می شود به محمدرضای گودرزی عزیز، دبیر کارگاه داستان آن روزهای کانون ادبیات ایران، که بسیار از او آموختم و بسیار به او مدیونم. بی صبرانه , و مشتاقانه منتظر خواندن و شنیدن نقد و نگاه دوستانم هستم.
و سپس درباره انتخاب این داستان برای این هفته کارگاه، مختصر بگویم که اگرچه برخی از دوستان انجمن داستان، این نوشته را در یکی از جلسات هفتگی انجمن شنیده بودند، اما بسیاری از دوستان فقط در این فضای مجازی همراه ما هستند و در انجمن حضور ندارند و برخی از دوستان آن روز نبوده اند و نشنیده اند و برخی که شنیده بودند، گفتند کاش مکتوبش را داشتیم و اما بسیاری از دوستان که خواندند و شنیدند و نقد هم کردند، در بخش نظرات همراه کافه اندیشه نیستند! و از همه مهمتر این که مدتهاست منتظر داستانی از همراهان مان هستیم که بسیار مرا تنها گذارده اند. واژسین گفته این که بدیهی است چون نویسنده داستان خودم هستم، ترجیح می دهم بیشتر شنونده نقد دوستان در بخش نظرات باشم.
"کجای قصه ام باران ببارد؟" نخستین داستان از کتاب "شانزده داستان" شامل شانزده داستان از نویسندگان مختلف به انتخاب محمدرضا گودرزی است که نشر قطره آن را منتشر کرده است.
و اما داستان...
کجای قصه ام باران ببارد؟
مسعود زیرکی
سرهنگ درست وسط تمرین تئاتر رستم و سهراب، یک ردیف مانده به سن، روی یکی از صندلی های تاشوی چرمی، متولد شد. به هیأت عاقله مردی چهل و پنج ساله، با لباس نظامی و نشان سرهنگی اش. چند ماهی بود که در به در دنبالش می گشتم.
اولین شخصیتی که رویش کار کردم، دکتر باسواد و مشهوری بود که یک بار در درمان بیماری اشتباه می کند و بعد آرام آرام از اوج اعتبار سقوط می کند و آخر سر خودش را می کشد. اما داستان خوبی از آب در نیامد. بعدش ورزشکار تنومند و باهوشی را تصویر کردم که در اوج قهرمانی، تقلب می کند و آخر سر معلوم می شود که تمام مسابقاتش را با تقلب پیروز شده. تمام مدالهایش را پس می گیرند و همه چیزش را از دست می دهد. اما این هم داستانی که می خواستم نشد. نه! نه دکتر های باسواد، نه ورزشکارهای خیلی تنومند و نه هنرپیشه های خیلی مشهور، هیچ کدام به درد داستان من نمی خوردند. من کسی را می خواستم که تصویری از قدرت مطلق باشد.
کارگردان وقت استراحت داد و رستم خیلی سریع، کلاه خودش را در آورد و انداخت وسط سن. خفتان فلزی اش را کنار زد و سیگار را از جیب شلوارکش در آورد. فندک رستم که جرقه زد، سرهنگ توی ذهنم متولد شد. توی همان شعله کم نور فندک، چهره اش را دیدم. نه لبخند، نه اندوه، نه اخم و نه هیچ احساس دیگری زیر پوستش نبود. این همان چهره ای بود که می توانست هر ضعفی را پشت نقاب اقتدار پنهان کند. سرهنگ نقطه ضعفش را هم مثل بند ناف با خودش آورد: عشق همان خلأ باستانی و مشهوری است که سرهنگ سعی می کرد نداشته باشد، اما داشت. سرهنگ عاشق زنش بود و این حس برای او مفهومی جز ضعف در برابر دیگری نداشت. او پشت چهره ی سردش، پشت فریادهای بلندش، پشت سختگیری ها و سنگدلی هایش، ضعفش را پنهان می کرد. من مثل مادری که فرزندش را می شناسد، سرهنگ را می فهمیدم.
داستانم را از مراسم ختم زن سرهنگ شروع می کنم...
ادامه مطلب...



