کجای قصه ام باران ببارد؟

یا حق

کارگاه داستان

     پیش نوشت: بخش های نخستین بخش نظرات این نوشته مربوط می شود به نقدهایی که دوستان شرکت کننده در کانون ادبیات ایران در مورد این داستان گفتند و صدایشان به یادگار حفظ شده بود و بعد مکتوب شده بود(4سال پیش تر از امروز). آخرین گفته ها مربوط می شود به محمدرضای گودرزی عزیز، دبیر کارگاه داستان آن روزهای کانون ادبیات ایران، که بسیار از او آموختم و بسیار به او مدیونم. بی صبرانه , و مشتاقانه منتظر خواندن و شنیدن نقد و نگاه دوستانم هستم.

و سپس درباره انتخاب این داستان برای این هفته کارگاه، مختصر بگویم که اگرچه برخی از دوستان انجمن داستان، این نوشته را در یکی از جلسات هفتگی انجمن شنیده بودند، اما بسیاری از دوستان فقط در این فضای مجازی همراه ما هستند و در انجمن حضور ندارند و برخی از دوستان آن روز نبوده اند و نشنیده اند و برخی که شنیده بودند، گفتند کاش مکتوبش را داشتیم و اما بسیاری از دوستان که خواندند و شنیدند و نقد هم کردند، در بخش نظرات همراه کافه اندیشه نیستند!  و از همه مهمتر این که مدتهاست منتظر داستانی از همراهان مان هستیم که بسیار مرا تنها گذارده اند. واژسین گفته این که بدیهی است چون نویسنده داستان خودم هستم، ترجیح می دهم بیشتر شنونده نقد دوستان در بخش نظرات باشم.

"کجای قصه ام باران ببارد؟" نخستین داستان از کتاب "شانزده داستان" شامل شانزده داستان از نویسندگان مختلف به انتخاب محمدرضا گودرزی است که نشر قطره آن را منتشر کرده است.

و اما داستان...


کجای قصه ام باران ببارد؟

مسعود زیرکی


       سرهنگ درست وسط تمرین تئاتر رستم و سهراب، یک ردیف مانده به سن، روی یکی از صندلی های تاشوی چرمی، متولد شد. به هیأت عاقله مردی چهل و پنج ساله، با لباس نظامی و نشان سرهنگی اش. چند ماهی بود که در به در دنبالش می گشتم.

     اولین شخصیتی که رویش کار کردم، دکتر باسواد و مشهوری بود که یک بار در درمان بیماری اشتباه می کند و بعد آرام آرام از اوج اعتبار سقوط می کند و آخر سر خودش را می کشد. اما داستان خوبی از آب در نیامد. بعدش ورزشکار تنومند و باهوشی را تصویر کردم که در اوج قهرمانی، تقلب می کند و آخر سر معلوم می شود که تمام مسابقاتش را با تقلب پیروز شده. تمام مدالهایش را پس می گیرند و همه چیزش را از دست می دهد. اما این هم داستانی که می خواستم نشد. نه! نه دکتر های باسواد، نه ورزشکارهای خیلی تنومند و نه هنرپیشه های خیلی مشهور، هیچ کدام به درد داستان من نمی خوردند. من کسی را می خواستم که تصویری از قدرت مطلق باشد.

     کارگردان وقت استراحت داد و رستم خیلی سریع، کلاه خودش را در آورد و انداخت وسط سن. خفتان فلزی اش را کنار زد و سیگار را از جیب شلوارکش در آورد. فندک رستم که جرقه زد، سرهنگ توی ذهنم متولد شد. توی همان شعله کم نور فندک، چهره اش را دیدم. نه لبخند، نه اندوه، نه اخم و نه هیچ احساس دیگری زیر پوستش نبود. این همان چهره ای بود که می توانست هر ضعفی را پشت نقاب اقتدار پنهان کند. سرهنگ نقطه ضعفش را هم مثل بند ناف با خودش آورد: عشق همان خلأ باستانی و مشهوری است که سرهنگ سعی می کرد نداشته باشد، اما داشت. سرهنگ عاشق زنش بود و این حس برای او مفهومی جز ضعف در برابر دیگری نداشت. او پشت چهره ی سردش، پشت فریادهای بلندش، پشت سختگیری ها و سنگدلی هایش، ضعفش را پنهان می کرد. من مثل مادری که فرزندش را می شناسد، سرهنگ را می فهمیدم.

     داستانم را از مراسم ختم زن سرهنگ شروع می کنم...


ادامه مطلب...
+  نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1392  ساعت 6:0  توسط کارگاه داستان  | 

وقتی فشار کافه می افتد...

یا حق

کارگاه داستان


     خوب، چه می شود کرد دکتر جان! وبلاگ است دیگر. مثل من و شما جان دارد. روح دارد. هر چیزی هم که جان داشته باشد و روح داشته باشد و یک جایش یک چیزی گرومپ گرومپ بزند،‌ همیشه یک جور نیست. یک روز خوش است و یک روز ناخوش. یک روز آن قدر پر انرژی است که زمین و زمان را به هم می ریزد و یک روز مریض می شود و می افتد یک کنجی. سرتان را درد نیاورم، این طفل صغیر هم چند وقتی است ناخوش احوال است. کز کرده یک گوشه و هی بهانه می گیرد. به هیچ سوالمان هم جواب نمی دهد. نمی دانیم چه مرگش است. یعنی نه که اصلن ندانیم، یک کمی می دانیم، اما نمی دانیم چه باید بکنیم. راستش را بخواهی دکتر جان، این طفل صغیر از ما گرفته هرچه گرفته. ما که درگیر روزمرگی شدیم، ما که زیر آوار کار و دنبال یک لقمه نان و هزارتا دغدغه دیگر روحمان له شد و هر شب تنمان خالی به خانه آمد، این طفل معصوم هم بغ کرد. ساکت شد و فقط گه گداری... اصلن بی خود سرتان را درد آوردم. شما خودتان تحصیل کرده اید و صاحب کمالات. بفرمایید خودتان معاینه اش کنید و نسخه اش را بنویسید برویم...

کافه جان... کافه اندیشه... بیا عزیزم. بیا جانم. بیا دکتر می خواد معاینت کنه...


مسعود زیرکی - مسئول بخش داستان

masoudziraki1362@yahoo.com

...

ماهیت و نشانه

نوشته   فرناندو سورنتینو
ترجمه ی مریم محمدی سرشت


     بیست و پنجم ژوئیه تو همین حیص و بیص که سعی می کردم حرف A را نشانه بروم ،چشمم افتاد به خرده زگیلی روی انگشت کوچک دست چپم.بیست و هفتم خیلی درشت تر به نظر می رسید.سوم آگوست به مدد ذره بین ساعت ساز توانستم شکل و شمایلش را تشخیص بدهم.یک جور فیل فسقلی بود.درسته.ریزترین فیل دنیا.منتها فیلی کوچک با کوچک ترین جزئیات.

     از نوک دم نخودی اش به انگشتم وصل بود.طوری که در حینی که ،زندانی انگشت کوچکم بود ،از آزادی حرکت بهره می برد .فقط اینکه حرکتش کاملن به اختیار من بود.با افتخار ،ترس و لرز و دودلی به رفقام نشانش دادم.وحشت برشان داشت.درآمدند که خوب نیست روی انگشت کوچک آدم فیل باشد.پیشنهاد کردند با متخصص پوست مشورت کنم.به حرفشان گوش ندادم.با هیچ کس مشورت نکردم.دیگر باهاشان کاری نداشتم.خودم را دربست گذاشتم پای مطالعه تکامل فیل.تا آخر آگوست بگی نگی فیل خاکستری نخودی نازی به قد و قواره انگشت کوچکم شده بود ،منتها یه نمه پت و پهن تر.صبح تا شب باهاش بازی می کردم.گاهی خوشم می آمد سر به سرش بگذارم ،قلقلکش بدهم ،یادش بدهم پشتک وارو بزند و از روی موانع خیلی کوچک :قوطی کبریتی ،مداد تراشی پاک کنی چیزی بپرد.آن موقع نام گذاری اش به جا به نظر می آمد.به چندتا اسم مضحک و ظاهرن سنتی درخور یک فیل فکر کردم : دامبو ،جامبو ،یامبو ... دست آخر زاهدانه تصمیم گرفتم همان فیل تنها صدایش کنم.عاشق خوراکی دادن به فیله بودم.خرده نان های میز ،برگهای کاهو ،خرده های علف و کنار اینها تکه ای شکلات .فیله برای گرفتن جیره اش به تقلا می افتاد.اما اگر دستم را محکم نگه می داشتم هیچ وقت نمی توانست بهش برسد.این جوری این حقیقت را که فیله فقط قسمتی - ضعیف ترین قسمت - از خودم است ثابت می کردم.طولی نکشید که  -وقتی فیله به اندازه فرض کن ،یک موش شده بود - دیگر نمی شد به این راحتی ها کنترلش کرد.انگشت کوچکم آنقدر ضعیف بود که از پس زورش بر نمی آمد.آن زمان هنوز به غلط فکر می کردم مسئله فقط رشد فیله است.فیله که قد یک بره شد از اشتباه در آمدم : آن روز من هم قد یک بره شدم.آن شب و شبهای دیگر - دمر و با دست چپم که از تخت بیرون زده بود خوابیدم : روی زمین بغلم فیله می خوابید.بعد مجبور شدم - با صورت افتاده سرم روی کمرش ،پاهام پشتش - روی فیله بخوابم.تقریبن بلافاصله فهمیدم یک تکه از کمرش برای من بس است.بعد این مقدار رسید به دمش.بعد نوک دمش جایی که خرده زگیلی بیش نبودم.کاملن نامرئی.آن موقع می ترسیدم محو شوم ،دیگر منی در کار نباشد ،بشوم یک میلی متر از دم فیل.بعد ترسم ریخت ،اشتهام سرجاش آمد.یاد گرفتم با خرده های نان مانده ،دانه های پرنده ،خرده های علف ،حشرات تقریبن ذره بینی شکمم را سیر کنم.البته این قضیه مال قبل است.حالا جای بیشتری را روی دم فیل اشغال کرده ام.درسته هنوز بهش وابسته ام.اما حالا می توانم یک بیسکویت درسته را بگیرم و - به طور نامرئی و استوار بازدید کننده های باغ وحش را سیر کنم.در این مرحله از بازی خیلی خوش بینم.می دانم که فیله دارد آب می رود.در نتیجه عابران بی اعتنا ،حس برتری زودرسی به من می دهند -همان ها که بیسکوییت می اندازند طرفمان و فقط به فیلی که جلوی رویشان می بینند باور دارند بی اینکه در آن شک کنند که او چیزی جز نشانه آینده ماهیت پنهانی که همچنان در کمین است نیست.

...................................................


پس نوشت نخست: آن چه که در زیر خواهید خواند را اکنون نخوانید! لطفن ابتدا نظر و نگاه خودتان را فکر کنید و بنویسید و سپس این ها را بخوانید.

پس نوشت پسا نخست! : آن چه که در زیر می خوانید بخش های کوچکی از نقدها و گفتگوهایی است که در مورد این اثر به طور شفاهی در کانون ادبیات ایران مطرح شد. این ها نه الگو هستند نه الزامن درست و نه هیچ چیز دیگری، فقط دوست داشتم و دارم ابعاد گفتگوهایمان گسترده تر شود و جمعی از دوستان چند سال گذشته را به اکنون و من و شمای امروز کارگاه داستان کافه اندیشه پیوند بزنم. با توجه به این که گستردگی برداشت ها و خوانش ها زیاد بود، امیدوارم شما هم خوانش خودتان را بدون توجه قبلی به خوانش های دیگران بنویسید و سپس اگر دوست داشتید در مورد حرفهای هم گفت و گو می کنیم...


آقای "گ" :

 در فلش فیکشن (تمثیل مدرن)، نویسنده خیلی دغدغه فرم را ندارد. تمام توان خود را برای انتقال مفهوم با حداقل امکانات ممکنه می گذارد. در "تمثیل مدرن" برخلاف "تمثیل کهن" تطابق یک به یک نداریم و طیف مصداقها بسیار زیاد است. به خاطر همین ما چندین خوانش و برداشت داشتیم( در ادامه بخش هایی از حرف های دوستان را می خوانید). هم خوانش سیاسی و هم خوانش روانشناختی فردی و ...
فیل تمثیلی از ایدئولوژی است. ایدئولوژی در ابتدا توهم رهایی از محدودیت های زیستی را می دهد. بشارت دهنده است. راوی گمان می کند که فیل به او قدرت می دهد. اما وقتی رشد یافت و قدرت پیدا کرد، موقعیت عوض می شود و حالا ایدئولوژی صاحب خود را به دنبال خودش می کشاند .ما با سلطه یافتن مخلوق بر سوژه رو به رو هستیم. حرف A اولین حرف الفباست و نمادی از آغاز کردن است...
"
ماهیت پنهان " جابه جایی قدرت است و ...

خانوم "د":

با شناختی که از این نویسنده آرژانتینی و آثار او داریم این داستان را هم می توانیم تمثیلی بر وضعیت کشورهایی که دچار استعمار بوده و سپس رهایی یافته اند بدانیم...


ادامه مطلب...
+  نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1392  ساعت 4:20  توسط کارگاه داستان  | 

دور افتاده

     دور افتاده (Cast Away)



کارگردان:  رابرت زمکیس
بازیگران : تام هنکس و هلن هانت

محصول : سال ۲۰۰۰ . فاکس قرن بیستم و دریم‌ورکس

این فیلم در مورد یک مأمور پُست شرکت فدرال اکسپرس:  (FedEx)‏ است که بر اثر سقوط هواپیمایش، ۴ سال در یک جزیره به تنهایی زندگی می‌کند. تام هنکس برای این فیلم علاوه بر ورزش و بدنسازی دست به رژیم غذایی سختی زد و نزدیک به ۲۵ کیلوگرم (۵۰ پوند) وزن کم کرد تا چهره واقعی تری را از یک فرد دور افتاده در یک جزیره تنها به اجرا گذشته باشد.


شعار فیلم: در گوشه‌ای از دنیا، سفر او آغاز می‌شود.

چاک نولاند تحلیل گر سیستم شرکت پستی فد اکس است که به سرتاسر جهان سفر می‌کند و در پی حل مشکلات بهره وری در انبارهای این شرکت است. او رابطه بسیار نزدیکی با کلی فریرز دارد و با او در ممفیس زندگی می‌کند. آنها قصد دارند که با هم ازدواج کنند، ولی سر چاک خیلی شلوغ است و این فرصت ایجاد نمی‌شود.
چاک جشن کریسمسی که با حضور اقوام برگزار می‌شود را نیمه کاره رها می‌کند زیرا برای حل یک مشکل در خارج از کشور باید اقدام کند. در فرودگاه، دو زوج هدیه‌های کریسمس را به همدیگر می‌دهند. کلی به چاک ساعت جیبی پدربزرگش را می‌دهد که عکس خودش هم در آن است و چاک به او ظاهراً یک انگشتر می‌دهد که به او هم می‌گوید که در روز کریسمس آن را باز کند، بعد از اینکه او…

پیام وسخن فیلم
چاک نولاند فردی است بسیارمتعهدبه کاروزندگیش و همچنین وی اعتبارخاصی نزد همکاران و دوستانش دارد، که بیننده آن را در 20 دقیقهٔ آغازی فیلم در میابد، به علاوه وی به همسرش عشق میورزد که بیننده به کامل بودن شخصیت انسانی او پی برد.
باسقوط هواپیمای او به داخل اقیانوس در حالی که تمام همکارانش جان خویش را از دست داده‌اند.اوزنده میماند. او راهی به جزسعی تلاش برای ادامه بقاوفائق آمدن بر موانع طبیعی ندارد، از طرفی همان انسان متعهدبه عشق و مسوئلیت است و از طرفی ناخواسته به انسانی اولیه که بزرگترین هدفش ادامه حیاط است تبدیل شده، وی با گشودن یکی از بسته‌های پستی و یافتن یک توپ والیبال با آن توپ بی جان ارتباطی عاطفی بر قرار می‌کند که نشان از نیاز انسان به ارتباط و در میان گذاشتن احساس با فرد دیگر را دارد.
با وجود همهٔ سختی‌ها او آتش به راه می اندازد و حیاط خود را تضمین می‌کند و از پس موانع بر می اید که نشان از پیشرفت سریع انسان و حرکت به سمت تمدنی نوین تر و متعالی تر دارد، وی پس از گذراندن چند سال تصمیم میگرد با قایقی که میسازد خود را از آنجا برهاند و به آن وضعیت پایان دهد. همان طور که تولستوی میگوید ((زندگی تغییر است نه تقدیر پس باید از ساحل آرام تقدیرها گذشت و به اقیانوس متلاطم و نا آرام پیش رو شتافت.))

 


هانی اصغرپور   .  مسئول بخش فیلم     
 hani.asgharpour@yahoo.com      


+  نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1392  ساعت 21:0  توسط انجمن داستان بابلسر  | 

سرمست

 یا حق

کارگاه داستان


     همیشه کارهایی را که می گذارم سر فرصت انجام دهم، هیچ وقت انجام نمی دهم. یکیشان همین کافه اندیشه. گاهی توی ازدحام افکارم هر طور که شده راه باز می کنم برای مقاله ای درباره داستان. می نشینم و کتاب های قدیم و جدید را با وسواس سختی ورق می زنم تا برای کافه اندیشه مقاله ای مناسب پیدا کنم، گاهی هم می گویم بگذار سر فرصت. سر فرصت می آیم و برای شرق بنفشه و تپه ها و مرثیه نقد می نویسم و کامنت می گذارم. اما این سر فرصت، هیچ وقت پا نمی دهد. دوستانمان هم که کمرنگ می شوند، شوقم تبخیر می شود. می میرد.

     در آستانه نوروز، کارگاه داستان کافه اندیشه را بی هیچ سخن اضافه ای، با داستانی از خانوم شهلا هادی پور به روز می کنیم. بازهم قانونمان را یادآوری می کنم که: " به رسم امانت، واج به واج نگاشته ها و حتا نشانه ها همان است که نویسنده قلم زده و این رسم ماست" و بازهم می گوییم که با جان و دل پذیرای داستان ها و گفته هایتان هستیم.

مسعود زیرکی          

مسئول بخش داستان      

masoudziraki1362@yahoo.com



سرمست


  شهلا هادی پور       


شلنگهای سرم و سوند و درن مثل نخ به مادرم وصل بودند وبا هر حرکتش تکان می خوردند واو را شبیه عروسک خیمه شب بازی کرده بودند.

خاله منیره یک دست از موهای سیاه سفید مادرم را که روی پینیشانیش ریخته بود به ارامی توی روسری سه گوش صورتی رنگ گذاشت وصورتش را بوسیدوشروع کرد به گریه کردن ابجی مریم باعجله وارد اتاق شد ودخترش مرجان از توی چادر ش پرید بیرون وبه سمت مادرم دوید چار انگشتش را به دهن گرفت وبه مادر نگاه کرد وسریع از تخت دورشدوگفت مادر جون مرده  خواهرم شانه هایش  رامحکم تکان داد   وگفت. مادر جون فقط خوابیده   مرجان با صدای بلند می گریست

خواهرم جلوی دهانش را با دست گرفت  پر ستا رکه دمپایی سفید ش را با خستگی روی زمین می کشید امد وچشم غره ای به خواهر زاده ام رفت و گفت کی اجا زه داده بچه رو بیارین تو بخش خیلی دور وبرش رو شلوغ کر دین برادرم که روی تخت کنار پای مادرم یله داده بود بلند شد پرستار همانطور که پیچ سرم را می پیچاند گفت مریضتون خوب بهوش نیومده  هر چند وقت یه بار یصداش کنین  ولخ لخ کنان از اتاق یبرون رفت  دایی حمید گفت این پرستارها هم با زمین زمان دعوا دارن  عمه گفت خوب دارن کارشون رو میکنن وکمپوت ها را داد دستم. من آن ها را چپاندم توی یخچال قاطی کمپوت    های دیگر. یخچال پر بود از عکس های زیبای گلابی و گیلاس و سیب. پدرم حواسش فقط به مادر بود.چهره اش پیرتر از قبل شده بود و قوزی شانه هایش نمایان تر شد.دستان لرزانش را روی دست های مادرم گذاشت.سبزی آنژیوکتی که به دستان مادرم وصل بود از بین انگشتان پیر و چروکیده ی پدرم زد بیرون.مادرم را صدا زدم :مامان..مامان جون بیدار شو. خاله منیره گفت:آبجی آبجی .مادر سرش را به چپ و راست تکان داد و ناله کرد. شلنگ ها تکان خوردند. مادرم اخم کرد و لبخند زد و صدای خیلی ضعیفی از لب خشکیده اش بیرون آمد.برادرم گفت مامان داره چی میگه؟ خواهرم با لبخند گفت: برو پشت درخت. همه مون خندیدیم.صدای ضعیف مادرم کمی جان گرفت و گفت:حمید داره میاد.عمه ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: خواهرا همیشه فکر برادراشونن تو مریضیشونم اونارو فراموش نمیکنن.دایی حمید با رضایت گوشه ی سیبیل پرپشتش را با دست پیچاند. مادرناله کرد وبعد صدایش نازک شد وخندید چینهای ریز دور چشمش صاف شد وصورتش برق کشید .کی اومدی؟خاله منیر گفت خواهر فدای دل تنگت چشمم افتاد به سمت تابلوی سفید رنگ بالای سر مادرم .نام بیمار.خدیجه ی سلیمانی نام پدر اسماعیل   نوع جراحی بای پس قلب مادرم رساتر گفت برو پشت درخت منیره ی فضول خبر چین تو گفتی خبرچین فقط صدای خنده ی عمه بودکه سکوت ما را شکست خواهرم با دستپاچگی گفت مامان هنوز به هوش نیومده خا له منیره سرخ شده بود مادرباز سرش را تکان داد تنش تکان میخورد شلنگها تکان خ می خوردند مادر گفت جلال جلا ل جلال عمه گفت وا جلال دیگه کیه؟چرا کسی به ذهنم نمیومد تاجواب عمه را بدم مادر گفت حمید نزنش نزنش قول می دم قول می دم تو گفتی منیره فضول  دایی حمید با دستانش دور میله ی سفید رنگ  تخت را گرفت و انرا می پیچا ند برادرم گفت مامان چرا پرت وپلا میگی  به برادرم گفتم این چه طرز حرف زدنه خاله منیره چادر سیاهش تا پیش چشمانش  پایین اورد وکمی از تخت خودش را کنار کشید  چند تار مو ی سیاه چسبید به پیشانی عرق کرده ی مادرم  سرش را به چپ ورا ست تکان داد تمام تنش باسرعت بیشتری به حرکت درامدند  شلنگها تند تکان می خوردند مادرم گفت نرو  نرو جلال نرو جلال نزنش نزنش  وبا صدای ضعیفی گفت پیره پیره نمی خوام ما همه به او زل زده بودیم وکاری نمی کردیم تا اینکه مادرم ارام شد  وچشمانش را باز کرد  وگفت مرجان   مرجان به طرف مادرم دوید همه ی ما بی حرکت سر جایمان ایستاده بودیم  جز پدرم که دستا نش را از روی دستان مادرم برداشت .   



+  نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1391  ساعت 2:57  توسط کارگاه داستان  | 

"عشق" (Amour )

"عشق" (Amour )
 کارگردان:میشائیل هانکه   
بازیگران: کاژان لویی ترینتینان،امانوئل ریوا


خلاصه داستان:

فیلم درباره زوجی سالخورده ای است  که در گذشته معلم موسیقی بوده اند. آنها که تقریبا تنها زندگی می کنند، دختری به نام "اوا"  دارند که با مردی انگلیسی  ازدواج کرده و در انگلستان زندگی می کند و هر از چند گاهی به دیدن پدر و مادر خود می آید. آن دچار بیماری می شود و ...

درباره فیلم:
 "عشق" (Amour ) بیست و چهارمین فیلم «میشائیل هانکه» کارگردان هفتاد ساله با ملیت اتریشی ،متولد سال 1942 در شهر مونیخ در ایالت باواریای آلمان بعنوان کارگردان، و فیلمنامه ی فیلم بیست و پنجمین اثر وی بعنوان نویسنده فیلمنامه است. داستان این فیلم بر اساس اتفاق مشابهی است که در خانواده هانکه رخ داده بود.این فیلم که از طرف کشور اتریش برای شرکت در بخش بهترین فیلم های خارجی زبان هشتاد و پنجمین مراسم جوایز آکادمی علوم و هنرهای سینمایی (اسکار) در سال 2012 برگزیده شده، برای دومین بار "هانکه" را برنده نخل طلای جشنواره کن در سال 2012 نمود."هانکه" اولین بار در سال 2009 و برای فیلم "روبان سفید" (The White Ribbon) "داریوش خنجی" فیلمبردار فیلم بوده است،برنده این جایزه شده بود... فیلمبردار ایرانی - فرانسوی که در سال 1955(1334شمسی) از پدری ایرانی و مادری فرانسوی در تهران متولد شد و در همان سالهای اول زندگی به فرانسه مهاجرت کرد.
"میشائیل هانکه" سازنده فیلم «عشق» در مصاحبه‌ با نشریه «تایم اوت» گفت: از این که با تاکید بر درد و رنج‌ها، از احساسات مخاطب بهره برداری کنم، هیچگاه واهمه‌ای نداشته‌ام
«راجر ایبرت»، منتقد مشهور سینمای آمریکا درباره فیلم «عشق» می‌گوید: این فیلم نوعی شاهکار غیر قابل انتظار از «میشائیل هانکه» است، این فیلم از جنس دیگر فیلم‌های او نیست.


نقد محبوب هاشمیان


عینیت بخشیدن به ماهیت عشق و باور زنده بودن ومستقل بودن عشق دستمایه آخرین ساخته میشائیل هانکه است. کارگردان مخاطبش را در جایگاه ناظر- تماشاگر مقابل زوج سالخورده فیلمش می نشاند و او را در فضای بسته و لوکیشن ثابت فیلم با تجربه شیرین عشق همراه می کند.
این خانه جایگاه عشق آنهاست. درست برای همین است که تمام رفت و آمدها به آنجا کوتاه است. حتا دختر خانواده با اینکه محبت آشکار و قابل درکی دارد  انگار محرم این خانه نیست. پدر از رفت و آمدهای گاه و بیگاهش گله می کند.
جائی از فیلم دختر به پدر می گویدشاهد تغزل های عاشقانه ی او و مادرش بوده و از حس آرامش و اطمینانی که این خانواده به همین صمیمیت حفظ می شود، صحبت می کند.
قاب های ثابت و نماهای طولانی و حرکت ها و قطع های مختصر از نشانه های ثابت فیلم های هانکه است. این ریتم و ضرباهنگ کند فیلم با توجه به مسن بودن دو بازیگر اصلی و داستان و اینکه کل داستان (جز سکانس تالار موسیقی) در خانه و یک مکان محدوده  می گذرد بهترین گزینه برای ایده و اجراست.
"عشق" غزل درد و رنج است! سینما می تواند بدون توجه به هیچ، از زمان عبور کند، به زندگی تعالی بخشد و مخاطبانش را تبدیل کند به شاهدانی برای تماشای جاودانگی بشریت.
در زمانی که به اسم هنر انبوهی از وحشیگری ها و خونریزی ها به تماشاگر تزریق می شود، دیدن "عشق" برایم تجربه لطیف و لذت بخشی بود . امیدوارم شما هم این حس شیرین و دوست داشتنی را تجربه کنید.



 با تشکر از محبوب هاشمیان     

هانی اصغرپور .مسئول بخش فیلم     
         hani.asgharpour@yahoo.com     

     


+  نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1391  ساعت 20:39  توسط انجمن داستان بابلسر  | 

غزل-بن بست

هوالحبیب
محمود غریبی از شاعران خوب استان است،این چند جمله بی کم و بیش سخنان اوست درباره خودش : 22 سالمه  ساکن جویبار ،دانشجوی شهرسازی، از 88 می نویسم ، قصد دارم کتاب چاپ کنم ،غزل قالب مورد علاقه ی منه ، از ترانه نویسی خوشم میاد ، شاعر مورد علاقه ی من سعدی ، از بین خارجی ها نزار قبانی رو به شدت دوست دارم! وبلاگ من bunbast.blogfa.com

مي چرخد عقربه و زمان گيج مي زند
وقت قرار کل جهان گيج مي زند
آن لحظه اي که پيرهنت را در آوري
دور و برت زمين و زمان گيج مي زند
برفي و روي دامنه ام راه ميروي
برفي و در تنت سبلان گيج ميزند
من دوست دارمت و همين "دوست دارمت"
دارد دوباره روي زبان گيج مي زند
عثماني نگاه تو باروت دارد و
در من هزار چالدران گيج مي زند
دور و بر سفارت روسيه ي تنت
ستار خان قصه مان گيج مي زند
لب هاي ورپريده ي تو گيج مي کنند
لب روي لب به دور دهان گيج مي زند
موسيقي صداي تو بس که شنيدني ست
انگار در صدات بنان گيج مي زند
از تو گرفته ريشه و در تو تناور است
حجبي که در نگاه زنان گيج ميزند ...
من دوست دارمت و همين "دوست دارمت"
واژه به واژه وقت بيان گيج مي زند

در نگارش غزل فوق غزل "تو عقربی که در قمرم راه می رود"

 محمد علی رضازاده قطعا بی تاثیر نبود.

bunbast.blogfa.com      منبع شعر وبلاگ    
محمد مبشر .مسئول بخش شعر     
      mohammad.mobasher@yahoo.com     

+  نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1391  ساعت 22:0  توسط انجمن داستان بابلسر  | 

دریچه هایی به داستان نو...

یا حق

کارگاه داستان


همراهان و دوستانی که به تازگی به جمع مخاطبان کافه اندیشه پیوسته اید

 درود

     این بار به دلایلی به جای پرداختن به شاخه مباحث تئوریک داستان کوتاه, کارگاه داستان را با داستانی به نام "مرثیه ای برای ژاله و قاتلش"به روز می کنیم.یکی از مهمترین دلایل این جابه جایی, شاید وسواس بیش از حد من در انتخاب مقاله ای برای امروز کارگاه داستان بود. کما این که آنچه خواهید خواند جای گفتگو و تفکر بسیاری دارد و دریچه اتازه  ای به روی داستان کوتاه می گشاید...

هنوز و همیشه, هرچه دل بازت خواست, در بخش نظرات با ما بگو...

مسعود زیرکی 

مسئول بخش داستان


مرثیه برای ژاله و قاتلش

ابوتراب خسروی


در روزنامه ی کیهان بیست و پنجم اردیبهشت ماه سی دو خبری از وقوع قتل زنی به نام ژاله . م  در خیابان جلایر است . ولی ذکری از نام قاتل یا قاتلین نشده است .این موضوع داستانی است که نوشته شده است . ولی همیشه در مکانهای نامکشوف داستانها وقایعی خارج از منطق داستان شکل می گیرد که با طرح آن داستان تخریب می شود و چون این داستان واقعه قتل ژاله . م  بهانه ای می شود برای نوشتن آن گفت و گوها یا وقایع ناگفته در مکانهای ناشناس داستان . چنان که گفته شد در روزنامه ی کیهان نامی از قاتلین نبرده شده است ، ولی محققا" قاتل ستوان «کاووس – د »است که طبق مندرجات پرونده ی استخدامی اش اصلا" کرمانی است و در دی ماه سی و یک از دانشکده ی پلیس فارغ التحصیل شده بود . ستوان کاووس . د  افسر ضد اطلاعات است و ملزوم می شود که در بیست و یکم اردیبهشت ، اولین ماموریتش را انجام دهد .مقتول هم هویت واقعی اعلام شده در کیهان را دارد . آنچه را که باید دقیق تر گفت این در اسناد موجود با مشخصات ذیل معرفی گردیده است . ژاله معین - نام پدر فرامرز - متولد فروردین 1313 شماره ی شناسنامه 15، دانشجوی سال دوم رشته ی موسیقی ، دانشکده ی هنرهای زیبا - تصویر حکم ماموریت (( ستوان کاووس . د )) در صفحه ی سیصد و بیست و هشت کتاب تاریخ ترورهای سییاسی ایران امده است :

از ستاد عملیاتی اداره ی دوم به ستوان ستوان کاووس . د  به شماره ی 32211/187ف.م. موضوع ژاله . م - بنا به گزارشات واصله ، ژاله . م مسئول میتینگهای ضد ایرانی از سوی عوامل بیگانه در شهر تهران است ، نشانی نام برده جهت بهروری اعلام می گردد . خیابان جالایر – ساختمان 111- مرتبه ی سوم شماره ی87- فرمانده ی ستاد عملیات اداره ی دوم – سر هنگ دوم منو چهر پاشایی . ظاهرا" با صدور این نامه است که ماموریت قتل ژاله . م بر عهده ی ستوان کاووس . د قرار می گیرد و این ملزم می گردد تا او را در هر جا به قتل برساند . ستوان هرگز ژاله را ندیده بود . سازمان ضد اطلاعات یک قطعه عکس او را در اختیار ستوان می گذارد . عکس واضحی است .

صورت ژاله . م در طبیعی ترین شکل خود نمایان است . چشمان روشن ، ابروان گسترده و چین اخمی که در هنجار لب ها و بینی کوچکش است . یک خال درشت به اندازه ی یک سکه پایین تر از گوش راست اش است . عکسهای ژاله . م و ستوان کاووس . د در کتاب ترور های سیاسی ضبط شده است . به نحو عجیبی شبیه به نظر می آیند . به جز این که چانه ی ستوان کاووس . د پهن تر است . این عکس برای شناسایی کافی است . با این اوصاف چنان که خوانندگان هم در میتینگهای معهود داستان ما در میدان بهارستان شرکت کنند ، آنها را با کمی دقت خواهند شناخت . هر چند که ستوان کاووس . د  با آن عکس ژاله . م را شناسایی نمی کند ....




ادامه مطلب...
+  نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1391  ساعت 1:41  توسط انجمن داستان بابلسر  | 

صدیقه ی حسینی (غزل گیجه)

به نام واژهبه برگ ششم از دفتر پستهای کارگاه شعرِ رسیدیم،پنج برگ متفاوت را پشت سر گذراندیم!  این بار  صدیقه ی حسینی متولد 68 ساکن رشت دانشجوی رشته ی ریاضی را برگزدیم که هنوز مجال چاپ آثارش به صورت مکتوب را نداشته اما به لطف فضای مجازی توانسته ذوق ادبی خود را به نمایش بگذارد بهترین لطف شما مخاطبان عزیز کارگاه شعر هم به کارگاه شعر و هم به خانم حسینی سخن گفتن درباره اشعار اوست! برای ما بنویسید درباره این ترانه....

باورت می شود بزرگ شدم
من که یک عمر بچگی کردم؟
باورت می شود در این یک سال
قدر یک عمر زندگی کردم؟
قدر آغوش تو پرنده شدم
آسمان نیم ِ دیگر من بود
توی تاریکی عمیق جهان
خوبی ات مثل روز،روشن بود
تو تمام نیاز من بودی
که برای تو ناز می کردم
سر یک ثانیه نبودن تو
به همه اعتراض می کردم
این وسط...گرچه دردهایی هست
که مرا از تو دور خواهد کرد
هر چه پیش آمده!تحمل کن!
عشق ما را صبور خواهد کرد
 پازل روزگار کامل نیست
تکه هایی همیشه کم دارد
زندگی که فقط خوشی ها نیست
"زندگی مشکلات هم دارد"*
تو تمام و کمال مال منی
دل ِ تنگم به کم که راضی نیست
بچه بودم...زمانه یادم داد
زندگی جای بچه بازی نیست
یک دل سیر با تو خندیدم
به همه غصه های سرسختم
من به اندازه ی نفس هایت
من به سر حد مرگ،خوشبختم!

*وامی از حامد عباسیان*


صدیقه حسینی                           
وبلاگ غزل گیجه                              
(http://ghazalgije68.blogfa.com)      
فاطمه برزگران                            

محمد مبشر    .    مسئول کـارگـاه شعـر     
    mohammad.mobasher@yahoo.com      


+  نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1391  ساعت 22:0  توسط انجمن داستان بابلسر  | 

عکس






علی تاجیک.مسئول بخش عکس     

       ali_tajik_7@yahoo.com      



+  نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1391  ساعت 22:0  توسط انجمن داستان بابلسر  | 

تلاش برای Take Off

یا حق

کارگاه داستان

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

به عادت دلنشین چهارشنبه های یک هفته به میانمان دور هم جمع شدیم تا این هفته که نوبت به خوانش و نقد داستان کوتاه یکی از همراهان کافه اندیشه رسیده، بنشینیم و چشم بدوزیم به دهان حمید کمانگر عزیز که چه می گوید و چه می شنویم...
پیشاپیش از همراهی و نقد و گفتگوهای بخش نظرات سپاسگزاریم.
چونان که در پست قبلی کارگاه داستان و در نقد داستان تپه هایی چون فیل های سفید، بودنتان و گفتگویتان آن قدر زیبا بود و آن قدر زیبا بود و آن قدر دلگرممان کرد که جز موج اشتیاقی که در نگاهمان جاری است، واژه ای برای تقدیم نداریم.
زنده بادید و صدای گرمتان در گوشمان پاینده...
دیگر سخن این که پیش تر گفته ایم و دیگر بار و مشتاق هم می گوییم که کارگاه داستان کافه اندیشه با جان و دل پذیرای داستان ها و دیگر گفتگوهای شماست...
داستان هایتان را در پست الکترونیکی masoudziraki1362@yahoo.com پذایراییم.

مسعود زیرکی   
 مسئول بخش داستان


تلاش برای Take Off
حمید کمانگر    


خیلی خوشحال هستم. مانند یک کودک که داخل اسباب­بازی مورد علاقه­اش در شهربازی نشسته باشد، مدام در صندلی خلبانی جابه­جا می­شوم. آرام و قرار ندارم. با بی­سیم به برج مراقبت فرودگاه
می­گویم:

- والا به خدا به یه کامیون راضی بودم. دیگه با دادن هواپیما حسابی شرمنده­م کردین.
صدایی شبیه صدای پدرم، آن وقت­ها که تازه داشت موهایش سفید می­شد، از داخل بی­سیم جوابم را     می­دهد:
- قابل شما رو نداره کاپیتان، امیدوارم خوشتون اومده باشه.
- از همین الان احساس می کنم رو ابرام. خدا وکیلی انتظارشو نداشتم.
و بعد صدا به زبان انگلیسی خشکی با من صحبت می­کند که من هیچ چیز نمی­فهمم. در جوابش چند کلمه انگلیسی که نمی­دانم از کجا آورده­ام بلغور می­کنم و می­گویم...


ادامه مطلب...
+  نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1391  ساعت 1:27  توسط انجمن داستان بابلسر  |